۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۵, شنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه
22 خرداد هم با هم آزادي ميهن خود فرياد خواهيم زد.
.jpg)
چه غم انگيز است براي ما ملت ايران، ديدن اعدام فرزندانمان و سكوت و سكوت و ...
زنداني شدن فرزندان ميهن پرست مانند ابوالفضل عابديني كه جز ايران هيچ نگفت
مردمان ايران زمين اين بچه ها همه و همه فرزندان ما هستند هيچ فرقي بين آنها نيست يك روز اين مادر عزا دار است و روز ديگر مادري ديگر. امروز مادري به دنبال فرزندش به زندان مي رود روز ديگر مادري ديگر.
اين حكومت رفتني است و ما ماندني. برخيزيد به پاخيزيد كه فردا براي ماست. براي دفاع از جان خود، براي دفاع از حقوق خود، براي دفاع از سرزمين خود. مبارزه ي ما براي ميهن است و جان باختن در راه ميهن شهادت است. نترسيد كه مرگ هرآن گاه به سراغمان مي آيد . پس بگذاريد آزاده بميريم. هر چند كه مبارزه ي ما براي زنده ماندن است و زندگي . اين حق هر انساني است.
آزادي از آن ماست.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
تبریز در دفاع از خلیج همیشه فارس همیشه ایستاده است
این عکس مربوط به سال 1387 می باشد.
تبریز نیوز:سرویس سیاسی:ده ها هزار تبریزی در پاسداشت روز ملی خلیج فارس و در دفاع از منافع ملی ایران در پیاده روی با شکوه و بی نظیر ده ها هزار نفری شرکت کردند.
این مراسم که برای اولین بار به مناسبت روز ملی خلیج فارس توسط سازمان تربیت بدنی استان آذربایجان شرقی ترتیب داده شده بود از ساعت 8 صبح روز جمعه 13 اردیبهشت ، از ابتدای جاده شاهگلی به طرف استخر شاهگلی آغاز شد...بخش اول
![]()
برگرفته از: http://tabriznews.ir/fa/index.php?option=com_content&task=view&id=470&Itemid=2 |
۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه
قهرمانی کوچک با کارهایی بزرگ

ده سالي مي شود كه مي شناسمش...بخش دوم
با او اختلاف نظرهایی داشتم، راه هر دوی ما یکی بود و روش ها متفاوت. من محافظه کارم،جزم اندیش و محتاط ولی این جوان پر شور گاهی چنان انرژی در خودش می دید که به هر طریق می خواست لااقل کاری کند، در یک روز مثلا می توانست به 5 شهر استان سفر کند، کاری که هرگز در توان من نبود.
بگذریم... بانهضت پانایرانیسم آشنا شد و بعد از مدتی به این نهضت ریشه در تاریخ ایران پیوست. کم کم پا به فضای مطبوعاتی استان نهاد و به عنوان خبرنگاری موجه و پرتوان درسطح استان خود را مطرح کرد. از نشریات تخصصی گرفته تا هفته نامه،چه در بخش آگهی ها، گزارش، عکاسی، صفحه آرایی و مقاله نویسی مهارت عجیبی داشت. به قول یکی از سردبیرهایش گویی این پسر دو قلب دارد، آچار فرانسه موسسه و بسیاری از نشریات بود هراز چند گاهی گاز انبرش می شدم و نیشی آن هم از روی همان روحیه روشنفکر مآبی نصیبش می کردم. گفتم که در بسیاری از روش های اجرایی با هم درگیر بودیم.
گاهی پیش می آمد چندماه با هم قطع رابطه می کردیم ولی بعد از مدتی هرگاه که مساله ای پیش می آمد و نیاز به نیرویی و کمکی خواسته و ناخواسته به سراغ هم می آمدیم. شاید مثل آهن ربا بودیم قطب منفی و مثبت که همدیگر رابه سوی خود ناخواسته می کشانند.
هرگزموافق کارهای سیاسی درهنگام خدمت سربازی نبوده و نیستم ولی او مگر می توانست آرام و راحت بگیرد ...روح ناآرام و پرازغوغا. هنوز معتقدم کسی که به خدمت دفاع و پاسداری ازمیهن برمی خیزد باید فارغ ازهرگونه دغدغه و گرایشات سیاسی باشد یعنی حرف رهبر انقلاب امام خمینی را باور دارم که نظامیان درسیاست نباید دخالت کنند. ولی جوان جویای حشمت و نام ما این استدلال را داشت که پان ایرانیسم و روحیه وطن پرستی و ترویج آن در میان نظامیان کاری است شایسته و بایسته. به دلیل همین اقدامات بود که باردیگر آن هم هنگام خدمت سربازی بازداشت شد و باز به چه سختی و رنجی از دام زندان گریخت عاقبت پس از 27 ماه خدمت کارت پایان خدمتش را ندادند.
می خواستند چراغ موسسه مهرآیین را خامش کنند (که کردند). مهرآیین بعد از نزدیک 7 سال فعالیت میهن پرستانه آن هم در استانی که هر دم نوای شوم تجزیه طلبی به گوش می آید و بیگانگان و ایادی خود فروخته داخلی خواب های شومی برایش ریخته اند به جرم های ناکرده و تنها به خاطر باوری که به یگانگی ویکپارچگی تیره ها و اقوام ایرانی داشت تعطیل شد.البته خیلی محترمانه؛برخوردها مانند امروز نبود. آن روزها با پنبه سر می بریدند.راستی اندیشه مهر آیین چه بود،چرا آنقد نامهربانانه با ما برخورد شد،چقدراتهام و تهمت:
پول شما را چه کسانی تهیه می کنند؟چرا سرود ای ایران پخش می کنید،چرا پان ایرانیست ها در نشست های شما نه سخنرانی بلکه فقط حضور دارند؟ چرا و چرا و چرا... الان که به گذشته نگاه می کنم چون معتقد به نقد وبررسی هستم هر چقدر ناگوار و سخت می بینیم که شاید بهتر می توانستیم عمل کنیم، شاید باید گام ها را کمی آرام تر برمی داشتیم ولی به آن ها که مارا توقیف کردند می گویم مگر گروه ما و تصمیم گیرندگان مهر آیین میانگین سنیشان چقدر بود، در آن زمان پر از احساس وشور زندگی بودیم، مشت هایمان زود گره و چهره هاسرخ گون.اصلا مگر مقتضای سن نوجوانی و بلوغ و بعد جوانی غیر از این حکم می کند که آدمی ناشی گری هم در آورد. اگر برادران می گذاشتند الان تجربه حداقل 12 کار فرهنگی و اجتماعی را داشتیم و به نسلی که از پی ما می آمد آموزه هایی را که در این مدت به دست آورده بودیم را انتقال می دادیم تا از آن ها از این آموخته ها بهره بگیرند و برخی اشتباهات ما را تکرار نکنند. ولی افسوس که در این میهن رنج دیده تاکنون نهاد وسیستم مدونی آن هم به صورت نسل به نسل به دلیل فرهنگ مستبدانه ای که در روحیه و ضمیر ناخود آگاه ما بوجود آمده، شکل نگرفته است. هنوز در مرحله تمرین و گذار و کوشش سعی و خطا هستیم. البته شاید حاکمان هم مثال ما را داستان "گرگ زاده عاقبت گرگ می شود"، می پنداشتند. راستی چقدر ما با هم رودر بایستی داریم هنوز در این جامعه فرزند با پدرش نمی تواند چشم درچشم سخن بگوید چه برسد به حکومتی که خود را در میان انبوهی از دشمنان می بیند شاید هم حق با آن ها باشد و ازتجربه حکومت پیشین بهره برده باشند.به هر حال مهر آیین تعطیل شد وکسی هم چندان برای آن سوگواری نکرد ولی اندیشه میهن پرستی و گسترش آن در وجود و نهاد تک تک ما تقویت شد.بویژه درنهاد و رگ وخون سرور ابوالفضل عابدینی که تازه داشت در محافل سیاسی و اجتماعی استان مطرح می شد. پایان بخش دوم
ادامه دارد....
http://paniran.blogfa.com/post-463.aspx
پايگاه آريو برزن | پاينده ايران
قهرمانی کوچک با کارهایی بزرگ

ده سالي مي شود كه مي شناسمش...بخش نخست
از:ناکام
فصلی خواهم نبشت در ابتدای این حال بردار کردن این مرد و پس به شرح قصه شد.اکنون که من این قصه آغاز می کنم از این قوم که سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است که گذشته شده است وبه پاسخ آن که از وی رفت گرفتار، ما را با آن کار نیست هرچند مرا از وی بد آید ـ به هیچ حال چه عمر من به شصت و پنج آمده و براثر وی می باید رفت. و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن بتعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند: شرم باد این پیر را، بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند وطعنی نزنند.
به نقل از تاریخ بیهقی ذکر بر دار کردن حسنک وزیر
*************************************************
ده سالی می شود که می شناسمش،شاید برای اولین بار که با او به طور جدی برخورد کردم به زمانی برگردد که در دوران دبیرستان یا شاید هم پیش دانشگاهی به عنوان یکی از اعضای شورای دانش آموزی مسوولیت تهیه و چاپ نشریه ای به نام آب، آتش وخاک را برعهده گرفته بود. ایام اصلاحات نور امید در دل همه دوستداران آزادی وجامعه مدنی، احزاب ومطبوعات ویا همان گسترش توسعه سیاسی درکشور بوجود آورده بود در همین فضا به مناسبت شور و شوق فروانی که داشت پا به عرصه فعالیت های اجتماعی فرهنگی نهاد. درست یادم است که زمان تبلیغات انتخاباتی آقای خاتمی در یکی از جلسات و در مسجد خانه ی خدا توسط یکی ازبرداران مشت محکمی خورد و بینی اش شکست و تا الان این نشانی به جا مانده درچهره اش،یادگار دوران اصلاحات و طرح توسعه سیاسی براداران دوم خردادی است.
آب،آتش،خاک دو شماره بیشتر دوام نیاورد؛ به دلیل این که در صفحه نخست عکس ماشین تویوتای سفید رنگ آقای فرماندار شهر را طراحی کرده بود و درکنارش پیرمرد فرتوت و از پا افتاده ای را نشان می داد که با گاری به سختی بشکه های آب شیرین را حمل می کرد و این شعر سعدی تکمیل طرح جلد نشریه بود که:
ای زِبَر دست زیر دست آزار گرم تا کی بماند این بازار
همین طرح جلد نشریه باعث شد که برداران او را دستگیر کنند به اتهام تشویش اذهان عمومی و از این حرف ها...که با همت رییس وقت اداره آموزش پرورش پس از چند روز از بازداشتگاه آن (هم فکر می کنم در سن 15 سالگی) آزاد شد.
تا اینکه درهمان زمان شاید چند ماه بعد این نوجوان پر شور و البته بی تجربه به فکر تاسیس یک سازمان غیردولتیNGO افتاد. ازطریق سازمان جوانان به همت تعداد دیگری ازدوستانش موسسه اندیشه جوان راه انداخت و بعد از مدتی این موسسه به نام مهر آیین تغییر نام یافت و فعالیت های فرهنگی این نهاد مردمی و خودجوش را به طور جدی ابتدا در سطح شهرستان و سپس استان و کشور گسترش داد.خوب یادم می آید که قصد برگزاری همایش بزرگ فردوسی را در دو روز با حضور بزرگان و استادان فرهنگ و اندیشه ایرانی آن هم در شهری به نام رامهرمز که با تمام قدمت و تاریخچه ی کهن دیرزمانی فضای فرهنگی و اجتماعی آن همانند سایر شهرهای کوچک و دور افتاده و محروم از نعمات کلان شهرها و بوِِیژه پایتخت نشینان تهرانی، یخ زده و مرده بود، داشتند. اصلا سخن از فردوسی و پخش سرود ای ایران کاری بود که خیلی ها از همشهریان آن را حرکتی خلاف و بدور از احتیاط و دوراندیشی می دانستند ولی این همایش برگزار شد به همت جوانان وطن پرستی که عشقی جز مهر به میهن درسر نداشتند. همان زمان فردی دورگشته از فرهنگ و ادب به نام "ناصر پورپیرار" کتاب هایی چاپ کرد به نام های" 12 قرن سکوت" و "پلی بر گذشته" که پر از ناسزاگویی به فرهنگ ملی و نیاخاکی بود.
فردوسی دروغگو است، زرتشت وجود تاریخی ندارد، تخت جمشید را رضا شاه ساخت،کوروش بزرگ زبانم لال زنازاده است، ایرانیان قبل ازاسلام وحشی بودند و به یاری اسلام و اعراب خوی آدمی گرفتند، تاریخ ایران باستان بوِِِیژه دوران هخامنشیان همه زاده تخیلات هذیان گویی های یهودیان و صهیونیست از بابل آمده است. سخنان درشت و یاوه و پریشانی که تنها از قلم این توده ای سابق پشت به میهن کرده تراوش می شد. درهمین راستا به پیشنهاد گروهی از میهن پرستان بوِِیژه پان ایرانیست های خوزستان تصمیم گرفته شد همایشی در نقد و پاسخ بر این سخنان نامربوط داده شود که از استاد روانشاد نوربخش رحیم زاده دعوت شد که سخنران این نشست باشد و ایشان در پاسخ به یاوه گویی های پورپیرار سخن از 12 قرن شکوه فرهنگ واندیشه ی ایرانی در دوران باستان راند. گفتارهای رحیم زاده بازتاب گسترده ای در فضای فرهنگی آن زمان بوِِِیژه در خوزستان داشت. مهرآیین دیگر رسمی و نامی در کشور پیدا کرده بود، همایش و سمینار پشت سر هم، همایش سه روزه رویکردی به فرهنگ واندیشه ایرانی در اهواز و رامهرمز، بزرگداشت دو روزه خداوندگارعرفان واندیشه مولوی بلخی، پاسداشت میراث فرهنگی به مدت یک هفته، کوشش در جهت برپایی تشکل های ملی ایران زمین به همراه دیگر تشکلات همسو درسراسر فلات ایران زمین، برگزاری همایش سه روزه سعدی، فردوسی و جشن اردی بهشتگان با حضور بیش از 50 تشکل غیر دولتی دراستان خوزستان و انتشار نشریه ای فرهنگی اجتماعی به نام مهر آیین که 6 شماره بیشتر دوام نیاورد و کمرش را شکستند... باید اعتراف و اذعان کنم که در همه این مدت دوست پر جنب وجوش ما پیشگام این گونه فعالیت ها بود،مدیر اجرایی و بعد دبیر موسسه شد.
ادامه دارد
http://paniran.blogfa.com/post-457.aspx
توجه.توجه.اصلاح نامه نظرسنجی ساعت حضورمان در مقابل سفارت امارات 11 اردیبهشت 89

وطن ، وطن ، تو سبزِ جاودان بمان که من پرندهای مهاجرم - شعرى سبز از سياوش كسرايى بهمن 1362
نظر فکن به من که من
به هر کجا٬ غریبوار٬
که زیر آسمان دیگری غنودهام،
همیشه با تو بودهام
همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام
تو نیک میشناسیام.
من از درون قصّهها و غصّهها بر آمدم:
حکایت هزار شاه با گدا
حدیث عشق ناتمام آن شبان
به دختر سیاه چشم کدخدا،
ز پشت دود کشتهای سوخته
درون کومهی سیاه
ز پیش شعلههای کورهها و کارگاه.
تنم ز رنج عطر و بو گرفته است
رخم به سیلی زمانه خو گرفته است
اگر چه در نگاه اعتنای کس نبودهام
یکی ز چهرههای بیشمار تودهام.
چه غمگنانه سالها
که بالها
زدم به روی بحر بی کنارهات
که در خروش آمدی
به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو!
در آن میان که جز خطر نبود
مرا به تخته پارهها نظر نبود.
نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان
به گودهای هول
بسی صدف گشودهام
گهر ز کام مرگ در ربودهام.
بدان امید تا که تو
دهان و دست را رها کنی
دری ز عشق بر بهشتِ این زمینِ دل فسرده وا کنی
به بند ماندهام
شکنجه دیدهام
سپیده٬ هر سپیده جان سپردهام
هزار تهمت و دروغ و ناروا شنودهام.
اگر تو پوششی پلید یافتی
ستایش من از پلید پیرهن نبود
نه جامه، جان پاک انقلاب را ستودهام.
کنون اگر ز خنجری میانِ کتف خستهام
اگر که ایستادهام
و یا ز پا فتادهام،
برای تو٬ به راه تو شکستهام
اگر میان سنگهای آسیا
چو دانههای سودهام،
ولی هنوز گندمم
غذا و قوتِ مردمم
همانم آن یگانهای که بودهام.
سپاهِ عشق در پی است
شرار و شورِ کارساز با وی است
دریچههایِ قلب باز کن
سرودِ شبشکافِ آن ز چارسویِ این جهان
کنون به گوش میرسد
من این سرود ناشنیده را
به خون خود سرودهام.
نبود و بود برزگر چه باک
اگر برآید از زمین
هر آنچ او به سالیان
فشانده یا نشانده است.
وطن! وطن!
تو سبزِ جاودان بمان که من
پرندهای مهاجرم که از فراز باغِ باصفایِ تو
به دوردستِ مه گرفته پر گشودهام.










